خسته

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

آخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام...

 

/ 4 نظر / 13 بازدید
حس__________تنهایی

سالهاست خودش را دود میکند میان سیگاری که یادش میرود روشنش کند هنوز هم روزنامه ی ِدهه ی چهل را میخواند هر روز عصر پای ِتلفن سکه ای محلی ای قدیمی شماره تلفن ِپنج رقمی را میگیرد و بعد گوشی را رها میکند میان اسمان و زمین گیج و منگ برمیگردد سمت ِخانه ای که در انتهای بن بست دیوار ها را در اغوش گرفته است پیرمرد قصه ی من سالهاست با رویای دختری زندگی میکند که پنجاه سال پیش عاشقش بود

پریسا

خسته ام از جنس قلابیِ آدم ها هـــی فلانــــــــــی! راهت را بگیــر و برو ... حوالـــــــــــــــی ما توقف ممنوع است!