قاصدک عشق

برایت می گویم تا بدانی

 

 

هیچ و پوچ زندگیم شد و مردن آرزویم.

و عشقم بغض در گلویم شد از ترس آبرویم.

پاکتر از عشق چیست ؟ که من ترس از رسوائیش داشتم ؟

و بد تر از عشق چیست که زندگیم را می گیرد و لی جانم را نه ؟

من زندگیم را دادم تا او خود زندگیم شود و بهای زندگیم حتی لبخندی هم نشد.

 

روزگاری زندگی میکردیم برای دنیا روزگاری پرواز میکردیم برای عشق و حالا چه زود زیست میکنیم برای مردن .

وای دنیا ...

چه می خواهی که مرا اینچنین پر قدت گرفته ای رهایم کن تا به اندیشه ام بپیوندم ، تا در آنجا عشقی داشته باشم که زندگیم را نمیگیرد و اگر گرفت جانم را هم میگیرد.

 

 

کیوان : دیگه زندیگی هم مثل نوشته هامون تکراری شده .

 

 

 

+   کیوان حقیقی ; ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۳٠

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir