قاصدک عشق

دل

نشد یک لحظه از یادت جدا دل

زهی دل ، آفرین دل ، مرحبا دل

ز دستش یکدم آسایش ندارم

نمی دانم چه باید کرد با دل ؟

هزاران بار منعش کردم از عشق

مگر بر گشت از راه خطا دل

بچشمانت مرا دل مبتلا کرد

فلاکت دل ، مصیبت دل  بلا دل؟

از این دل داد من بستان خدایا

ز دستش تا به کی گویم خدا دل؟

درون سینه آهی هم ندارم

فقیر و عاجز و بی دست و پا دل

بشد خاک و زکویت بر نخیزد

زهی ثابت قدم دل ، با وفا دل

ز عقل و دل دگر از من مپرسید

چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل؟

تو از دل نالی و دل از تو نالد

حیا کن یا تو ساکت باش یا دل

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٤

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir