قاصدک عشق

زندگی

چنان تیر خلاص خوردم که نه مرده ام و نه زنده.

در میان زندگان زیست میکنم و در میان مردگان اندیشه.

هیچ و پوچ زندگیم شد و مردن آرزویم.

و عشقم بغض در گلویم شد از ترس آبرویم.

پاکتر از عشق چیست ؟ که من ترس از رسوائیش داشتم

و بد تر از عشق چیست که زندگیم را می گیرد و لی جانم را نه .

من زندگیم را دادم تا او خود زندگیم شود و بهای زندگیم حتی لبخندی هم نشد.

روزگاری زندگی میکردیم برای دنیا روزگاری پرواز میکردیم برای عشق و حالا چه زود زیست میکنیم برای مردن . وای دنیا چه می خواهی که مرا اینچنین پر قدت گرفته ای رهایم کن تا به اندیشه ام بپیوندم ، تا در آنجا عشقی داشته باشم که زندگیم را نمیگیرد و اگر گرفت جانم را هم میگیرد.

+   کیوان حقیقی ; ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٤

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir