قاصدک عشق

سودای محال

شب گذشت و سحر آمد

دیده ی من هنوز بیدار است

در دلم چنگ می زند اندوه

جانم از فرط رنج بیمار است

شب گذشت و کس نمی داند

که گذشتنش چه کرد با دل من

آن سر انگشت ها که عقل گشود

نگشود ، ای دریغ ، مشکل من

چیست این آرزوی سر در گم

که به پای خیال می بندم ؟

ز چه پیرایه های گوناگون

به عروس محال می بندم ؟

همچو خاکسترم به باد دهد

آخر این آتشی که جان سوزد

دامن اما نمی کشم کاتش

سوزدم ، لیک مهربان سوزد

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir