قاصدک عشق

اشک بیماری

بیا لختی تحمل کن سرشک دیده زارم

چرا از من ربودی تو مجال دیدن معشوق و دلدارم

که امشب یار بیمارم به سر عزم سفر دارد

غم و اندوه جانکاه از زمین و عرش می بارد

چرا راه تماشا را گرفتی از من غمگین

تو ای ابر سیه برگرد نبار امشب غبار تو

بروی چهره ی معشوق من صد لکه اندازد

اگر یکبار دیگر من نبینم چهره ی او را

 درخت غم به جانم ریشه می سازد

نگاری را که عمری در دلش بودم

همان معشوقه ای را که دل زارم تمنا می کند هر دم

ز دستم می رود افسوس و دیگر بر نمی گردد

خدایا بنگر این بیتابی دل را

بخود می پیچد و از هجر می نالد

و تو ای یار دیرینم بیا سیلاب اشکم را نگر، غم را تماشا کن

مرا در یاب و از پیشم مرو دردم مداوا کن

که یک دل دارم و از هجر تو بیمار می گردد

خریداری نباشد این دل دیوانه من را

 دلم چون کهنه کالایی در این بازار می گردد

مگر من بی وفا بودم که با من این چنین کردی

 چرا بگذاشتی چشمم بگیرد اشک  بیماری

چرا ین عاشق درد اشنایت را دل آزار و غمین کردی

 

+   کیوان حقیقی ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir