قاصدک عشق

 

سلام خدمت همه دوستان اول عید همگیتون مبارک امید وارم که همه سالهای زندگیتون با عشق و پر از عشق باشه  و دوم به وب من خوش اومدین  .

تاحالا توی این وب خودم ننوشتم هر چی بوده از دیگران بوده (به جز چند تا از اشعار ) حالا امشب شب عیده و می خوام خودم بنویسم از دلم می خوام بنویسم که هیچ حسی نسبت به عید ندارم انگار این روز ها هم مثل بقیه ی روزها تکراری و گرفته است.هیچ بویی از بهار احساس نمیکنم .امروز توی باغمون با دیدن هیچکدوم از شکوفه ها خوشحال نشدم. هیچ تفاوتی توی تنهاییام ایجاد نشده . نمی دونم چه گناهی کردم که خدا اینچنین شاد بودن رو ازم دریق می کنه .(خدایا اگه گناهی کردم امشب که شب عیده طلب بخشش می کنم ). نمی دونم این غم از چیه  یا شاید هم می دونم نمی خوام به اون نسبتش بدم  ولی امید وارم هچی که هست یا غم از من جدا بشه یا من از غم . من انتظار ندارم که شما این متن رو بخونید چون خودم هر جای دیگه که می رم هرچی به درد خودم بخوره می خونم ولی اینا که من می نویسم به درد خودم هم نمی خوره چه برسه به شما پس این شعر رو از رهی معیری می زارم تا یادی باشه از گذشته ها  از اون روزهای خوش که بادیدن شکوفه ها خوشحال میشدیم .

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم/ در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار/ پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود/ عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهی/ چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود/ در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی عشق زجانم برده طاقت ورنه من/ داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم «رهی» باشد زتنهایی خموش/ نغمه ها بودی مرا تا هم زبانی داشتم

 

+   کیوان حقیقی ; ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir