قاصدک عشق

از عشق مکن شکوه

از عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز

بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست

غمدیده ترین عابر این خاک منم من

جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست

در خانه ام آواز سکوت است ، خدایا

مانند کویری که در آن قافله ای نیست

می خواستم از درد بگوییم ولی افسوس

در دسترس هیچکسی حوصله ای نیست

شرمنده ام از روی شما بد غزلی شد

هرچند از این ذهن پریشان گله ای نیست

 

 

 

 

 

 

کیوان : وقتی از شادی به هوا می پری مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه  . اونوقت می شی مثل من همشه در حال سقوط .

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢٢

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir