قاصدک عشق

دود می خیزد

دود می خیزد ز خلوتگاه من

 

کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟

با درون سوخته دارم سخن

کی به پایان می رسد افسانه ام ؟

 

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر

خویش را از ساحل افکندم در اب

لیک از ژرفای دریا بی خبر

 

بر تن دیوارها طرح شکست

کس دگر رنگی در این سامان ندید

چشم می دوزد خیال روز و شب                              

از درون دل به تصویر امید

 

تا بدین منزل نهادم پای را

از ورای کاروان بگسسته ام

گر چه می سوزم از این اتش به جان

لیک بر این سوختن دل بسته ام

 

تیرگی پا می کشد از بام ها

صبح می خندد به راه شهر من

دود می خیزد هنوز از خلوتم

با درون سوخته دارم سخن

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir