قاصدک عشق

مرغ باغ ملکوتم (مولانا)

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

 

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

 

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟

به کجا مى روم؟ آخر ننُمایى وطنم

 

مانده ام سخت عجب کزچه سبب ساخت مرا

یا چه بودست مراد وى ازین ساختنم

 

جان که از عالم علوى ست، یقین مى دانم

رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم

 

مرغ باغ ملکوتم ، نیّم از عالَم خاک

دو سه روزى قفسى ساخته اند از بدنم

 

اى خوش آن روز که پرواز کنم تا برِ دوست

به هواى سرِ کویش پر و بالى بزنم

 

کیست در گوش که او مى شنود آوازم؟

یا کدام است سخن مى نهد اندر دهنم؟

 

کیست در دیده که از دیده برون مى نگرد؟

یا چه جان است، نگویى، که منش پیرهنم؟

 

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایى

یک دم آرام نگیرم نفسى دم نزنم

 

مِىِ وصلم بچشان، تا درِ زندان ابد

از سرِ عربده مستانه به هم درشکنم

 

من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم

آنکه آورد مرا باز بَرَد در وطنم

 

تو مپندار که من شعر به خود مى گویم

تا که هشیارم و بیدار یکى دم نزنم

 

شمس تبریز، اگر روى به من بنمایى

و الله این قالب مردار به هم درشکنم

 

 

 

 

 

 

 

 

+   کیوان حقیقی ; ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir