قاصدک عشق

زنده وار ( هوشنگ ابتهاج )


چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

 


 

 

 

 

 


+   کیوان حقیقی ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٩

از احمد شاملو

 

 

 

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ... > خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده. > زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد. > آزمایش ضربان قلب نشان داد که به  گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ... > و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند. >  به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم. > بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ... > فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم. > زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...! >خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم > هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوش >قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم . >هر ساعت

یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنیبنوشم. >زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم . >و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم. >امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند >رنگین کمانی به ازای هر طوفان >لبخندی به ازای هر اشک >دوستی فداکار به ازای هر مشکل >نغمه ای شیرین به ازای هر آه >و اجابتی نزدیک برای هر دعا >جمله نهایی :  عیب کار اینجاست که من  '' آنچه هستم ''  را  با  '' > آنچه باید باشم ''  اشتباه می کنم ،    خیال می کنم  آنچه  باید  باشم > هستم،  در حالیکه  آنچه  هستم نباید  باشم  >

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱۳

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

 

سالها هست که از دیده‌ی من رفتی لیک

 دلم از مهر تو آکنده هنوز

 دفتر عمر مرا

 دست ایام ورقها زده است

 زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست

 در خیالم اما

 همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز

 در قمار غم عشق

 دل من بردی و با دست تهی

 منم آن عاشق بازنده هنوز

 آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

 گر که گورم بشکافند عیان می‌بینند

 زیر خاکستر جسمم باقیست

  آتشی سرکش و سوزنده هنوز

 

 

 

 

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir