قاصدک عشق

ارزش قلب من

 

 

شیشه ای می شکند

یک نفر می پرسد ، که چرا شیشه شکست ؟

یک نفر می گوید شاید این رفع بلاست ،

دیگری می گوید شیشه را باد شکست ،

دل من سخت شکست هیچ کس هیچ نگفت ،

غصه ام را نشنید ، از خودم می پرسم

ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر بود ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+   کیوان حقیقی ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٩

قاصدک ها

گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند

 

می گفتی قاصدکها گوش شنوا دارند

غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار

من اکنون صاحب دشتی قاصدکم

اما مگر نمی دانستی قاصدک های خیس از اشک میمیرند...

 

 

 

 

 

 

.گفتى: غزل بگو! چه بگویم مجال کو
شیرین من، براى غزل شور و حال کو
پر مى زند دلم به هواى غزل، ولى
گیرم هواى پرزدنم هست، بال کو
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلى براى تماشا و فال کو
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگ هاى سبز سرآغاز سال کو
رفتیم و پرسش دل ما بى جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٦

مخاطب های خاص

 

 

 

سلام .

دیگه از بس خودم رو زدم به خریت تازگی ها حس می کنم گوشام هم دراز شده . خسته شدم  از بس ندیدم ، از بس نشنیدم  . خسته شدم از بس باید توی جمع ، توی خلوت ، نصیحت تکراری  بزرگتر و کوچیکتر ، آشنا و غریبه . دوست و دشمن رو بشنوم  وبگم شما درست می فرمایید ، چشم حتما . خسته شدم از اینکه همه جا بحث یک چیزه . حسته شدم از این آدم هایی که فکر می کنند خیلی می فهمند . از وقتی از مسافرت اومدم خیلی شکننده شدم  . نمی دونم چرا . ولی زود آمپرم میره بالا .

و خسته شدم از بس شبها این شعر رو خوندم . 

خسته از هر چی که بود                 خسته از هر چی که هست 

راه میفتم که برم                            مثل هر شب مست مست 

باز دلم مثل همیشه خالیه               باز دلم گریه ی تنهایی می خواد 

بر میگردم تا ببینم کسی نیست       می بینم غم داره دنبالم میاد

خدا بیامرزدش

راستی میشه آدم از توبه پشیمون بشه ؟

اینا مخاطب های خاص داره ولی حیف که نمی خونند . پس زندگی همچون گذشته ... .

 

 


+   کیوان حقیقی ; ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۸

شب برفی

 

 

 

.

می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست

آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست

می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد

آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست

می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند

از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است

راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو

تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست

طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود

روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 کیوان : درد دل به ما نیومده . نیم ساعت نوشتم ولی پاک شد . خودتون هر چی درد توی دلتونه بزارید اینجا و بخونید فرض کنید من نوشتم . بزارید جای دردای من . اصلا همه درداتون  مال من . شما خوش باشید .

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٤

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir