قاصدک عشق

همه گفتند فراموشش کن

همه گفتند فراموشش کن


و نمے دانستند


که به جز یاد تو هر لحظه مرا


یارے نیست


هر که مے دید غمم را مے گفت


که دوایت گذر ایام است


لحظه و ساعت و روز


در پے هم رفتند


و فراموش شدند


عشقت اما در من


همچنان پا بر جاست


هر که مے گفت


دوایت گذر ایام است


کاش مے دید که بعد از عمرے


باز هم یاد تو در من باقیست


باز هم یاد تو در من گرم است


باز هم یاد تو در من خوب است


باز هم یاد تو رویای من است


باز هم یاد تو امید فرداے من است.

 

 

 


+   کیوان حقیقی ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٩

یه روز

یه روز:

 آرزو بود..

نفس بود..

آرامش بود..

رویا بود..

ولی خاطره شد..

بغض شد..

درد شد..

کابوس شد............!!!!!!

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٧

ببار باران

ببار باران

 
که دلتنگم....مثال مرده بی رنگم

ببار باران

 


کمی آرام....که پاییز هم صدایم شد

 


که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد

ببار باران

 


بزن بر شیشه قلبم....بکوب این شیشه را بشکن

 
که درد کمتری دارد اگر با دست تو باشد

ببار باران

 


که تا اوج نخفتن ها مدام باریدم از یادش

ببار باران

درخت و برگ خوابیدن

 


اقاقی....یاس وحشی....کوچه ها روزهاست خشکیدن

ببار باران

 


جماعت عشق را کشتن

 


کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن


ولی باران ، تو با من بی وفایی

 


توهم تا خانه ی همسایه می باری

و تا من

 


میشوی یک ابر تو خالی

ببار باران


ببار باران.......که تنهایم

 

+   کیوان حقیقی ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٠

خداحافظ

شبیه برگ پاییزی،پس از تو قسمت بادم

 

خداحافظ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

 

 خداحافظ، و این یعنی در اندوه تومیمیرم
 
 
دراین تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم
 
 
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
 
 
و برق نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
 
 
چگونه بگذرم از عشق،از دلبستگی هایم!
 
 
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم!
 
 
خداحافظ، تو ای همپای شبهای غزل خوانی

 
خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
 

خداحافظ،بدون تو گمان کردی که می مانم
 
 
خداحافظ،بدون من یقین دارم که می مانی!!!
 
 
 

+   کیوان حقیقی ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۸

چه زیباست بخاطر تو زیستن

 

چه زیباست بخاطر تو زیستن

 

 

وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛

 

 

وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛

 

 

و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو،

 

 

مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت،

 

 

زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست،

 

 

وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛

 

 

برای تو می تپد

 

+   کیوان حقیقی ; ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۸

وقتی که حالت ازغم دنیا گرفته است (زهرا شعبانی )

وقتی که حالت از غم دنیا گرفته است

حال من و تمــــام غزلــها گرفته است

دلشوره های خود بخود چند روز پیش

حالا چقدر یک شبه معنا گرفته است

بعد از تـو جای آن همه تاب و تب مرا

مشتی چرا و باید و اما گرفته است

این سرنوشت غمزده تاوان عشق را

روزی هــزار مرتبـه از ما گرفته است

حتی خدا نخواست ببیند در این جهان

کار دو عاشق اینهمه بالا گرفته است

یک لحظه چشم بستم و دیدم کسی برام

تصمیـــم گریـــــه آور کبری گرفتـــــه است

حالا منـــــم و میــز و دو فنــجان قهـوه و...

مردی که روی صندلی ات جا گرفته است

حرفــــی نمــــی زنم نکند بـــــرملا شود

بغضی که توی حنجره ام پا گرفته است

دارد بـــه عمق فاجعه پــــی میبرد دلم

نفرین نکن که آه تو من را گرفته است!

+   کیوان حقیقی ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir