قاصدک عشق

غم من

شب سردی است،و من افسرده.

 

راه دوری است،و پایی خسته.

 

تیرگی هست و چراغی مرده.

 

 

 

می کنم،تنها،از جاده عبور:

 

دور ماندند ز من آدمها.

 

سایه ای از سر دیوار گذشت،

 

غمی افزود مرا بر غم ها.

 

 

 

فکر تاریکی و این ویرانی

 

بی خبر آمد تا با دل من

 

قصه ها ساز کند پنهانی.

 

 

 

نیست رنگی که بگوید با من

 

اندکی صبر،سحر نزدیک است.

 

هر دم این بانگ برارم از دل:

 

وای،این شب چقدر تاریک است!

 

 

 

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

 

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

 

صخره ای کو که بدان آویزم؟

 

 

 

مثل این است که شب نمناک است.

 

دیگران را هم غم هست به دل،

 

غم من،لیک،غمی غمناک است.

 

 

 

 

+   کیوان حقیقی ; ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۳۱

سودای محال

شب گذشت و سحر آمد

دیده ی من هنوز بیدار است

در دلم چنگ می زند اندوه

جانم از فرط رنج بیمار است

شب گذشت و کس نمی داند

که گذشتنش چه کرد با دل من

آن سر انگشت ها که عقل گشود

نگشود ، ای دریغ ، مشکل من

چیست این آرزوی سر در گم

که به پای خیال می بندم ؟

ز چه پیرایه های گوناگون

به عروس محال می بندم ؟

همچو خاکسترم به باد دهد

آخر این آتشی که جان سوزد

دامن اما نمی کشم کاتش

سوزدم ، لیک مهربان سوزد

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢۸

لیلای زمین

گفتی به سر صراط غم یار تویی !

                                          گر سر برود مرا نگهدار تویی .

گفتی که اگر به جرم عشقت ببرند ؛

                                          محکوم طناب و  تحفه ی دار تویی .

گفتم که نه من منم که بر دار شوی ؛

                                         در پیچ و خم نگاه خمار تویی .

مجنون به سر نگاهت از کیش برید ؛

                                         لیلای زمین به اذن دادار تویی .

 

           

                                                                    .:: حمید هاشم ورزی ::.

+   کیوان حقیقی ; ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢٥

از اون روز اول

از اون روز اول باید می شناختم

باید دل میکندم از این بخت باختم

باید میدونستم که این عشق محاله

چرا دلسپردم برام یک سواله

دیگه با چشام با تو حرفی ندارم

نمی خوام که چشمام واسه تو ببارند

نمی خوام که حتی برای یک لحظه

نگامو توی چشم تو جا بزارم

من این قلب پاکو به تو هدیه دادم

ولی تو میدادی فریب و عذابم

نسیب چشام شد فقط بارون اشک 

دلم رو شیکوندی خدا شاهدش هست

برای یه لحظه کنارم بشینو

غرورو رها کن چشامو ببینو

ببین قلب خستم برات بی قراره

بجز اشکو گریه که راهی نداره

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢٠

همسفر

هر جا که سفر کردم ، تو همسفرم بودی

وز هر طرفی رفتم، تو راهبرم بودی

با هر که سخن گفتم، پاسخ ز تو بشنیدم

بر هر که نظر کردم ، تو در نظرم بودی

در خنده ی من چو گل ، در کنج لبم خفتی

در گریه ی من چو اشک، در چشم ترم بودی

در صبحگاه عشرت ، همدوش تو میرفتم

در شامگاه غربت، بالین سرم بودی

آ واز چو می خواندم، سوز تو به سازم بود

پرواز چو میکردم، تو بال و پرم بودی

هرگز دل من بر تو، یار دگری نگزید

گر خواست که بگزیند ، یار دگرم بودی

 

 

+   کیوان حقیقی ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱۸

بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود

 
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود

از هرچه زندگیست دلت سیر می شود

گویی به خواب بود جوانیمان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود
 

 

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱۳

خدایا سرده این پایین ...

خدایا سرده این پایین از اون بالا تماشا کن!

اگه میشه فقط گاهی خودت قلب منو "ها" کن!

خدایا سرده این پایین ببین دستامو میلرزه!

 دیگه حتی همه دنیا به این دوری نمی‌ارزه!

 خدایا وقت برگشتنه یه کم با من مدارا کن!

 شنیدم گرمه آغوشت اگه میشه منم جا کن!!!

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٠

تولدم مبارک

سلام .

خیلی دوست دارم یکی غیر منتظره تولدم رو تبریک بگه ولی حیف که این کار رو فقط یک نفر و اونم همراه اول انجام داده . تولدم 9 تیره و برای غافل گیری خودم بخودم تبریک میگم .

توی زندگی حقیقی تعداد کسانی که تولدم رو تبریک میگند به تعداد انگشتان یک دست نمی رسند حالا می خوام توی دنیای مجازی که از زندگی حقیقی به من نزدیک تره ، جایی که حرفای دلم رو فقط توی اون میزنم  و جایی که بیشتر بهش تکیه میکنم ببینم چند نفر تولدم رو بهم تبریک میگند. آیا اینجا هم مثل آنجا تنهام . 

میگند آرزو بر جوانان عیب نیست . حالا من هم خودم رو ، رو شرایط سنی و نه قلبی جوان فرض میکنم  و آرزو میکنم . آرزو میکنم  بعد چند سال سوختنم تموم بشه و مثل یک ققنوس از زیر اون خاکسترا یک منه جدید متولد بشه کسی که بتونه سرنوشتش رو خودش رقم بزنه نه به دست ناکسان بسپاره کسی که بتونه با بدی های دنیا بجنگه نه مثل من  زیر سختی ها خم بشه ... ولی حیف که اینا همش خیاله و توی هر دو دنیا باید بسوزم.

 

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٧

حالا که تو دوستم نداری چه کنم؟

 

حالا که تو دوستم نداری چه کنم؟ ...با درد بزرگ بی قراری چه کنم؟

 

گیرم که کنم عشق تو از سینه برون ...با این همه زخم یادگاری چه کنم؟

 

نیست ترسم فقط از تنهایی ...با حسرت تلخ این جدایی چه کنم؟

 

پر بود هوای دلم از دلتنگی ...گفتی که کنم دل از تو خالی چه کنم؟

 

اینجا که نفس کشیدنم اجباریست ...با قصه ی جبر زندگانی چه کنم؟

 

رفتی و شدم من پر از این فکر غریب ...حالا که تو دوستم نداری چه کنم؟

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٦

تو که رفتی ( شایان نجاتی)

تو که رفتی نفســـم گرفته بی تو

 از نگاهم مهــربونی رفته بی تو

 

 تــوی این شبـــهای دلگیر

 

چه جوری بـــی تو بمونم

 

چه جـــوری سـایه مرگُ

 

از تــو خـــاطرم بـــرونم

 

با نم اشــــک تـــــو اینجا

 

غزل غـــم مــــــی نویسم

 

زخمـــیه تـــــن تـــرانه م

 

گریه داره چشـــــم خیسم

 

خاطـــــراتـــم پــاره پاره

 

آرزوهــــام نیـمـه کـــاره

 

شوقــــی تو سینه نمـونده

 

نفــس افتـــاد به شـــماره

 

بــــی تـو تو خلوت دردم

 

تا تــــه گــــریه رسیـــدم

 

تو کـــــه از دلــم بـریدی

 

منــــــم از دنیـــا بـــریدم

 

دیگه مـرگ و زنده بودن

 

واســـــه من فرقی نداره

 

زندگـــــی با همه رنگش

 

واســــــه من تیره و تاره

 

( شایان نجاتی)

 

+   کیوان حقیقی ; ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir