قاصدک عشق

زانوی غم

 عزیزم حسادت نکن ...

 این که بعد از تو بغل گرفته ام ، زانوی غم است .

 

+   کیوان حقیقی ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۳٠

ته دنیای بدون تو

اینجا که من رسیده ام …
ته دنیای بدون تو بودن است!!
همانجایی که شاید فکرش را هم نمی کردی دوام بیاورم!
ولی من ایستاده به اینجا رسیده ام!
خوب تماشا کن…
دلم هم تنگ نشده!
یعنی دلم را همانجا پیش خودت گذاشتم …
تو باش و دل من و همه فریادهایی که …

 

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۳٠

بی نگاهِ عشق

بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت
بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت

بی تو ای شوق غزل‌آلوده‌یِ شبهای من
لحظه‌ای حتی دلم با من هم‌آوایی نداشت

آنقدر خوبی که در چشمان تو گم می‌شوم
کاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت!

این منم پنهانترین افسانه‌یِ شبهای تو
آنکه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت

در گریز از خلوت شبهایِ بی‌پایان خود
بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت

خواستم تا حرف خود را با غزل معنا کنم
زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت

پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود
قایقی می‌ساختم آنجا که دریایی نداشت

پشت پا می‌زد ولی هرگز نپرسیدم چرا
در پس ناکامیم تقدیر جاپایی نداشت

شعرهایم می‌نوشتم دستهایم خسته بود
در شب بارانی‌ات یک قطره خوانایی نداشت

ماه شب هم خویش می‌آراست با تصویرِ ابر
صورت مهتابی‌ات هرگز خودآرایی نداشت

حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود
یا اگر هم بود ، حرفی از نمی آیی نداشت

عشق اگر دیروز روز از روز‌گارم محو بود
در پسِ امروز‌ها دیروز، فردایی نداشت

بی تواما صورت این عشق زیبایی نداشت
چشمهایت بس که زیبا بود زیبایی نداشت

+   کیوان حقیقی ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢۸

نیمه شب بود

 

 

نیمه شب بود و غمی تازه نفس ,
ره خوابم زد و ماندم بیدار .
ریخت از پرتو لرزنده ی شمع
سایه ی دسته گلی بر دیوار .
همه گل بود ولی روح نداشت
سایه ای مضطرب و لرزان بود
چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه
گوئیا مرده ی سرگردان بود !
شمع , خاموش شد از تندی باد ,
اثر از سایه به دیوار نماند !
کس نپرسید کجا رفت , که بود ,
که دمی چند در اینجا گذراند !
این منم خسته درین کلبه تنگ
جسم درمانده ام از روح جداست
من اگر سایه ی خویشم , یا رب ,
روح آواره ی من کیست , کجاست ؟

 

+   کیوان حقیقی ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢٥

خدا حافظ

ای آفتاب به شب مبتلا خداحافظ

ای غریب واره دیر آشنا خداحافظ

به قله ات نرسانید بخت کوتاهم

بلند پایه ی بالا بلا خداحافظ

تو ابتدای خوش ماجرای من بودی

ای انتهای بد ماجرا خداحافظ

به بسترت نرسیدند کوزه های عطش

سراب تفته ی چشمه نما خداحافظ

میان ماندن و رفتن درنگ می کشتم

بگو سلام بگویم و یا خداحافظ

قبول می کنم از چشمهای معصومت

که بی گناه ترینی ولی خداحافظ

اگر چه با تو سرشتند سرنوشت مرا

ولی برای همیشه تو را خداحافظ

+   کیوان حقیقی ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢٤

سالها رفت

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

 که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...

 

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢٢

دل داده ام بر باد

دل داده ام بر باد، بر هر چه بادا باد
مجنون‌تر از لیلی، شیرین‌تر از فرهاد
ای عشق از آتش، اصل و نسب داری
از تیره‌ی دودی، از دودمان باد
آب از تو طوفان شد، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد، کاهی بدست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد، بوی تو می‌آید
تنها تو می‌مانی، ما می‌رویم از یاد

 

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢۱

خاطرات

خاطرات را باید ...
سطل سطل از چاه زندگی بیرون کشید
خاطرات نه سر دارند ؛ نه ته ! /././
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند
میرسند گاهی
وسط  یک فکر
گاهی وسط یک خیابان
و گاهی حتی وسط یک صحبت ...
سردت می کنند ؛ رگ خوابت را بلدند!
زمینت میزنند ...
خاطرات تمام نمی شوند
تمامت می کنند .

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢٠

حماقت

 نه اسمش عشق است...

 نه علاقه... نه عادت...

 

 حماقت محض است...

 دلتنگ کسی باشی...

 

 که اصلا به یادت نیست................!!

 

+   کیوان حقیقی ; ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱۸

یک صندلی،دو،سه خط حرف و یک طناب

یک صندلی،دو،سه خط حرف و یک طناب

امشب تمام می شوم و می روم به خواب

خوابی که وسوسه اش مال سال ها -


پیش است و من نفسم بود توی آب


انگار غرق می شدم این سال ها و باز


یک ترس گنگ نقشه ی من را کمی خراب-

می کرد و من ولی از این که عاقبت


آسوده می شوم ! همه تردیدها حباب


می شد درون ذهنم و حالا ته خطم !!!

امشب به خاطر من ماه شو ! بتاب ...

تا مرگ را نه که تاریک ؛ بلکه رو-


شن تجربه کنم نه سرآغاز التهاب ...

خطی کشید رفتن تو روی ترس هام !

اصلاً چه خوب شد... نمی میرم از عذاب-

وجدان این که تو باشی که پشت سر

فردا به جا بماند و یک عمر اضطراب

آنجا...میان خاک ؛ مرا دق دهد که من

باعث شدم که زندگی تو شود خراب !!!

از بس که حرف های نگفته درونم است ؛

هر سطر زندگی ام حجم یک کتاب

دارد ؛ولی پس این شب نمانده جز

یک صندلی، جسدی سرد و یک طناب

 

+   کیوان حقیقی ; ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱۸

خسته

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

آخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام...

 

+   کیوان حقیقی ; ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱۸

اسیر بند قاف و شین و عینم(محمد مهدی بازاری)

نمیدانم چرا اینگونه گشتم

خراب خواب تو دیوانه  گشتم

نمیدانم چرا یکباره بی فکر 

خمار ناب احساس تو گشتم

من از شبهای پر اشباح مرگت

از این نمناکی جنس غرورت

من از تکرار دلتنگی های کورت

از این خاکستر مدفون به چشمت

از این ایام پر تکرار و کهنه ات

فقط فهمیده ام من یک اسیرم

اسیر بند قاف و شین و عینم

 

 

 

منبع :http://mmbazari.blogfa.com/

 

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٧

تکرار

گاه گاهی که به تکرار تو دل میبندم

در دل خسته به رفتار خودم میخندم

شاهد مرگ خودم هستم و با این همه تو

در خیالت که از این حادثه ها خرسندم

آب شد تک تک اعضای درونم اما

بی سبب دل به خوشیهای سفر میبندم

 

+   کیوان حقیقی ; ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٦

دیرگاهیست که تنها شده ام

دیرگاهیست که تنها شده ام
قصه ی غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است
باز هم قسمت غم ها شده ام
من که بی تاب شقایق بودم
همدم سردی یخ ها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنید
تا نبینم که چه تنها شده ام....

 

+   کیوان حقیقی ; ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱۳

گفتی: غزل بگو!

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

+   کیوان حقیقی ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱۳

دیشب به یاد تو تنها گریستم

دیشب به یاد تو تنها گریستم
مستانه گریه کردم، دریا گریستم
طوفان غم چو داد گلستان دل به باد
بر حال پر پر گلها گریستم
من بودم و خیال تو در نیمه های شب
بر بخت خویش و این دل شیدا گریستم
بیخود شدم ز گریه و رفتم به اشتیاق
معراج دل نمودم و آنجا گریستم
در جستجوی او ، من آواره ابروار
بر کوه و دشت و دامن و صحرا گریستم
بر زورق دلم شب تیره به موج غم
پنهان به آه بود و پیدا گریستم
هر چند نکته سنج و سخن آورم ولیک
شب در خیال لعل شکر خواب گریستم
موسی به عشق روی تو خودش بود تا سحر
تنها ترانه گفتم و تنها گریستم
 
 
 

+   کیوان حقیقی ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱۳

دلم می سوزد

من به آ واز جنون می سوزم
که دگر همره او جز من نیست
و دل عشق به من می سوزد
که چرا همدم او جز غم نیست
من دلم سخت از این میسوزد
که چرا پاسخ شیشه سنگ است
شب فرو ریخته در تاریکی،آسمان بی رنگ است
بر من این آزادی به خدا که مرگ است
قلبها افسرده،عشق ها صد رنگ است
من دلم،دلتنگ است
 
 
 

+   کیوان حقیقی ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱۳

دار

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

 

کم که نه هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم سرابم میدهند

عشق می ورزم عذابم میدهند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

 

+   کیوان حقیقی ; ٧:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱۱

شقایق طوفان

ماشقایق های طوفان خورده ایم،
سیلی ناحق فراوان خورده ایم،
ساقه ی احساسمان خشکیده است،
زخم ها از تیغ و طوفان خورده ایم،
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد،
وسعت تنهاییم را حس نکرد،
درمیان خنده های تلخ من،
گریه ی پنهانیم را حس نکرد ،
درهجوم لحظه های بی کسی
،درد بی کس ماندنم را حس نکرد...

 

+   کیوان حقیقی ; ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٩

وقتی نیست

وقتی نیست نباید اشک بریزی

باید بگذاری بغض ها روی هم جمع شوند

 و جمع شوند ....تا کوه شوند ، تا سخت شوند ،

همین ها تو را میسازد...

سنگت می کند درست مثل خودش !

باید یادت باشد حالا که نیست

اشکهایت را ندهی هرکسی  پاک کند ...میدانی؟

... آخر هرکسی لیاقت تو و اشکهایت را ندار

 

 

+   کیوان حقیقی ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٤

چشم های تو

 

من هر روز از خودم میپرسم؟

اینها که میگویند نوشته هایم زیباست !

اگر

چشم های تو را می دیدند !

چه می گفتند !!؟؟

+   کیوان حقیقی ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir