قاصدک عشق

باید فراموشت کنم

 

 

باید فراموشت کنم ، چندیست تمرین می کنم

من می توانم می شود ، آرام تلقین می کنم

با عکس های دیگری تا صبح ، صحبت می کنم

با آن اتاق خویش را ، بیهوده تزئین می کنم

سخت است اما می شود ، در نقش یک عاقل روَم

نه شب دعایت می کنم ، نه صبح نفرین می کنم

حالم نه اصلا خوب نیست ، تا بعد بهتر می شوم

فکری برای این دل ِ تنهای غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین

خود را برای درک این ، صدبار تحسین می کنم

از جنب و جوش افتاده ام ، دیگر نمی گویم به خود

وقتی عروسی می کند ، آن می کنم ، این می کنم!

هرچه دعا کردم نشد ، شاید کسی آمین نگفت

حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم

 

 

 

 

 

 

چمدانم را بسته ام  ...

می خواهم سفر کنم ...

سفری دور ...

منتظر قطارم ...

در ایستگاه نیستم ...

روی ریل نشسته ام ...

 

 

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٥

اومدم

 

 

سلام .

اومدم . 

از نظراتدون ممنونم واقعا خوشحال شدم  .حیف که نظر خصوصی زیاد میزارین وگر نه میذاشتم رو صفحه تا ببینید . خیلی زیبا بود  . خب هر موضوعی زیبایی خودش رو داره .

و باز هم حیف که این نظرات رو قبل از رفتن نخنوندم تا به صورت خاص کسایی رو که خواستار دعا بودند دعا کنم .

او نایی که ثابت میاند و زود اومدند اونجا نظراتشون رو خوندم و دعاشون کردم  . ولی از بقیه معذرت می خوام  . 

نت هنوز وصل نشده آپ من هم همینه .

از اونایی که نتونستم خبر شون کنم هم معذرت می خوام . 

 

 


+   کیوان حقیقی ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٤

ویژه

سلام .

از اینکه آپ نمی کنم عذر می خوام . نت  قطعه .

دارم می رم عتبات . 

حلالم کنید .

+   کیوان حقیقی ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٥

خورشید

سوزانی و چه سرد می سوزانی دلم را .

روشنایی بخشی و روشن نمی کنی روزگارم را .

خورشید ...

تو خود عدالت را سبک می شماری یا وجود من آن چنان سرد است که گرمای تو یر آن اثر نمی گزارد .

آیا تو ناجوان مردی یا زندگی من آنچنان در ظلمت فرو رفته که تو توان روشن کردن آن را نداری .

 


  خورشید ...

یاد داری طلوع کردی و طلوع تو غروب زندگم شد .

 قلبم سوخت آنچنان که تو تاب تحمل آن را نداری و غرورم پژمرد ... و ... مرد.

خورشید ، آنچنان در گناه  غرقم  که روی صحبت با خدای خود را  ندارم و آنچنان تنها ، که غم ها همدم منند.

 

 


خورشید برای یک روز مال من باش برای من طلوع کن و در کنار من باش تا شاید طلوع تو طلوع زندگیم شود  و زندگیم را آنچنان روشن کن تا راه را از بی راه بشناسم و او را یکبار دیگر آنچنان که هست ببینم ... یا نگاه گرم یارم را با گرمای خودت از یادم ببر ، با نور خود درخشش چشمان او را محو کن و با بزرگی خود عظمت وجود او را پنهان کن ...اگر می توانی 

+   کیوان حقیقی ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir