قاصدک عشق

از عشق مکن شکوه

از عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز

بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست

غمدیده ترین عابر این خاک منم من

جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست

در خانه ام آواز سکوت است ، خدایا

مانند کویری که در آن قافله ای نیست

می خواستم از درد بگوییم ولی افسوس

در دسترس هیچکسی حوصله ای نیست

شرمنده ام از روی شما بد غزلی شد

هرچند از این ذهن پریشان گله ای نیست

 

 

 

 

 

 

کیوان : وقتی از شادی به هوا می پری مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه  . اونوقت می شی مثل من همشه در حال سقوط .

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢٢

همه چیز را یاد گرفته ام

 

همه چیز را یاد گرفته ام!

یاد گرفته ام! که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام! که هق هق گریه هایم را با بالشم بی صدا کنم

تو نگرانم نشو ، همه چیز را یاد گرفته ام!

یاد گرفته ام! چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی

یاد گرفته ام! نفس بکشم بدون تو و به یاد تو

یاد گرفته ام! که دیگر عاشق نشوم

یاد گرفته ام! که دیگر دل به کسی نبندم

و مهمتر از همه یاد گرفته ام! که زنده باشم و زندگی کنم
 

اما هنوز یک چیز هست که یاد نگرفته ام!

که چگونه! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم

 

 

 

 

چقدر جالبه : تو لحظه هایی که داغونی فقط یه نفر می تونه آرومت کنه ، اونم اونیه که داغونت کرده .

 

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir