قاصدک عشق

سوختم در آتش پر سوز عشق

 

 

در تهاجم های غم پر پر شدم

سوختم در آتش پر سوز عشق

سوختم تا اینکه خاکستر شدم

هیچ کس از باغ احساس دلش

 شاخه ای از مهربانی را نچید

در گلویم بغض تنهایی نشست

گریه هایم را کسی هرگز ندید

در میان شهر پر آشوب عشق

 هیچ کس یک لحظه هم درکم نکرد

ناز شست غم شوم کاین آشنا

لحظه ای از لحظه ها ترکم نکرد

آسمان چشم پر امید من

 باز امشب تا سحر بارانی است

کو چراغ مهربانی های عشق؟

کلبه ی احساس من ظلمانی است

روی دیوار دل پر مهر من

 عکس زیبای تو را حک می کنم

مثل عکس یادگاری عکس تو

قاب با گلهای پیچک می کنم

کوچه باغ سبز شعر خویش را

 با چراغ لاله زیور بسته ام

تا سراغت را بگیرم پیش از این

کوله بار خویش را بر بسته ام

در حریر نازک اندیشه ام

 واژه های درد را پیچیده ام

گر چه هستم شاعری(غمگین) ولی

در میان گریه ها خندیده ام

 

+   کیوان حقیقی ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۳٠

تیر

دل را نشانه رفتی باتیری از نگاهت

تامن زپا بیفتم، با آن دل سیاهت

بوی دروغ دادی درکوچه های تردید
من بی ریانشستم، بالرزه های چون بید

طوفان حرفهایت رنگ ازرخ دلم برد
وقتی دروغ گفتی عشقت چه بی صدامرد

گفتی که جنس باران ازجنس خوبی هانیست
گفتم برای رفتن، دیگر بهانه ات چیست؟


هربار می نوشتم درخلوتی خیالی
باید که خشک گردداین عشق لاابالی

صدشعرنیمه کاره پوسید دروجودم
ازروزگار دیرین وقتی که باتو بودم

حالاکه کوچ کردی رفتی زسرنوشتم
من هم گلایه هایی بارنگ دل نوشتم

روزی اگردلت خواست بادیگری بمانی
یک رنگ و بی ریا باش، بی تیر درکمانی

+   کیوان حقیقی ; ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٩

خالی تر از سکوتم

خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار حالا چه مانده از من ؟...یک مشت شعر بیمار

انبوهی از ترانه با یاد صبح روشن اما... امید باطل...شب دائمی ست انگار

 با تار و پود این شب باید غزل ببافم وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار

دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست بار ترانه ها را از دوش عشق بردار

 بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار

 وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد پرواز را پرنده !دیگر به ذهن مسپار

 شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار

از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس از شوق زنده بودن... تا خنده ای سرِ دار

 

+   کیوان حقیقی ; ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢۸

مرگ قو

شنیدم که: چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

 

شب مرگ ، تنها نشیند به موجی

رَود گوشه ای دور و تنها بمیرد

 

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

 

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

 

شب مرگ از بیم ، آنجا شتابد

که از مرگ ، غافل شود تا بمیرد

 

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

 

چو روزی زآغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

 

تو دریای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

+   کیوان حقیقی ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٦

دلم تنگ است

دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی

صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی

شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین

 ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی

میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم

چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی

تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند

به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی

دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل

درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی

هماره قلب بیمارم به یاد توشود روشن

چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی

 

+   کیوان حقیقی ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٦

تو از یادم نخواهی رفت

شفق بر بال پروازم، تو از یادم نخواهی رفت

نگین حلقه رازم، تو از یادم نخواهی رفت

سبک بر تار گیسویت شبانه دل سفر می کرد

تو زیبا روی شهنازم، تو از یادم نخواهی رفت

به خواب دیده ام هر شب مثال قصه ها بودی

عزیز قصه پردازم، تو از یادم نخواهی رفت

دلم پروانه ای شیدا به باغ چشمهایت بود

تو ای تنها گل نازم، تو از یادم نخواهی رفت

طلوع عشق را یک شب چه مستانه ادا کردی

به سر مستی سر آغازم، تو از یادم نخواهی رفت

قسم خوردم به تنهایی به شبهای پریشانی

تو ای عشق غزل سازم، تو از یادم نخواهی رفت

اگرچه باختم با تو شرو شور جوانی را

فدایت هر چه می بازم، تو از یادم نخواهی رفت...

 

+   کیوان حقیقی ; ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٥

من کیسم ؟

ای آسمان ! باور مکن ، کاین پیکر محزون منم
من نیستم ! من نیستم !
رفت عمر من ، از دست من
این عمر مست و پست من
یک عمر با بخت بدش بگریستم ، بگریستم
لیک عمر پای اندر گلم
باری نپرسید از دلم
من چیستم ؟ من کیستم ؟

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٥

غزل

دل خوشم با غزلی تازه  همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم  کافی ست

قانعم،بیشتر از  این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت  بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در  آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر  که گرم است زمینم  کافی ست

من همین قدر که با حال  و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی  شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا ، خوب ترینم ! کافی ست ...

 

+   کیوان حقیقی ; ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢۳

عادت

نام تو را آورده ام دارم عبادت میکنم

   گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت میکنم

           دستت به دست دیگری از این گذشته کار من

اما نمیدانم چرا دارم حسادت میکنم

          گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم

 شاید تو با خود گفته ای اطاعت میکنم

رفتم کنار پنجره دیدم تو را با...بگذریم

    چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میکنم

   من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری

     دارم به تقدیر خودم چندیست عادت میکنم

     تو التماسم میکنی جوری فراموشت کنم

     با التماس اما تو را به عشق دعوت میکنم

    گفتی محبت کن برو باشه خداحافظ ولی

 رفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم

+   کیوان حقیقی ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢۳

محمل بدار ای ساروان

 

ای ساربان آهسته ران ، کارام جانم می رود

 

                      وان دل کـه بـا خـود داشـتـم ، بـا دلـسـتـانـم می رود

 

من مانده ام مهجور از او ، بیچاره و رنجور ازو

 

                      گـویی کـه نـیـشـی دور ازو ، در اسـتـخـوانـم می رود

 

 

گفتم به نیرنگ و فسون ، پنهان کنم ریش درون

 

                      پـنــهـان نمی مـاند کـه خـون ، بـر آســتـانـم می رود

 

محمل بدار  ای  ساروان ، تندی  مکن با کاروان

 

                       کـز عــشــق آن ســرو روان ، گـویی روانــم می رود

 

 

او می رود دامن کشان ، من زهر تنهایی چشان

 

                        دیـگـر مـپـرس از مـن نشان ، کز دل نشـانم می رود

 

برگشت یار سرکشم ، بگذشت عیش ناخوشم

 

                        چـون مـجـمری پــر آتـشـم ، کـز سر دخـانم می رود

 

 

با آن همه  بیداد او ، وین  عهد  بی  بنیاد او

 

                        در ســیــنــه دارم یــاد او ، یــا بــر زبـــــانـم می رود

 

باز آی و بر چشم نشین ، ای دلستان نازنین

 

                        کـاشــوب و فــریــاد از زمـیـن ، بـر آسـمـانم می رود

 

 

صـبـر از وصال یار من ، برگشتن  از دلدار من

 

                        گـرچـه نـبـاشـد کـار کـم ، هـر کــار از آنـــم می رود

 

در رفتن جان از بدن ، گویند هر نوعی سخن

 

                        من خود به چشم خویشتن ، دیدم که جانم می رود

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٠

عشق و ازدواج

شاگردی از استادش پرسید:عشق چیست؟استاد در جواب گفت:به گندمزار برو و پرخوشه ترین خوشه را بیاور!اما در هنگام عبور از گندم زار بیاد داشته باش که نمی توانی برگردی تا خوشه ای بچینی!شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی بازگشت.استاد پرسید چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت گفت: هیچ!هرچه جلو تر می رفتم خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین تا انتهای گندمزاررفتم.استاد گفت:عشق یعنی همین!شاگرد پرسید پس ازدواج چیست؟ استاد به سخن آمد که:به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور. اما باز به یاد داشته باش که نمیتوانی به عقب برگردی.شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی بادرختی بازگشت,استاد پرسید که شاگرد را چه شد؟! و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلوتر بروم باز هم دست خالی برگردم.همین!!!!                                      

+   کیوان حقیقی ; ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۸

سیرم از زندگی

سیرم از زندگی و از همه کس دلگیرم  

                                            آخر از این همه دلگیری و غم می میرم

 پرم از رنج و شکستن، ‌دل خوش سیری چند

                                               دیگر از آمد و رفت نفسم هم سیرم

هر که آمد، دل تنهای مرا زخمی کرد 

                                       بی سبب نیست که روی از همه کس می گیرم

تلخی زخم زبان و غم بی مهری ها

                                               اینچنین کرده در آیینة هستی پیرم

بس که تنهایم و بی همنفس و بی همراه 

                                            روزگاریست که چون سایة بی تصویرم

دلم آنقدر گرفته است، خدا می داند

                                               دیگر از دست دلم هم به خدا دلگیرم

 

 

+   کیوان حقیقی ; ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۸

با تو ... بی تو ...

باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند

باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند

باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند

باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد

باتو، دریا با من مهربانی می کند

 

باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند

باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند

باتو، من با بهار می رویم

باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم

باتو، من در شیره ی هر نبات میجوشم

باتو، من در هر شکوفه می شکفم

باتو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم

باتو، من در روح طبیعت پنهانم

باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم

باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.

بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم

بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند

بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند

بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند

بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد

بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند

بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است

بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند

بی تو، من با بهار می میرم

بی تو، من در عطر یاس ها می گریم

بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.

بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم

بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم

بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم

بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم. درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپ رکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.

اثری از دکتر علی شریعتی

+   کیوان حقیقی ; ٦:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٦

رفتیم و کس نگفت ز یارا ن که یار کو؟(سیمین)

رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟
آن رفته ی شکسته دل بی قرار کو؟
چون روزگار غم که رود رفته ایم و یار
حق بود اگر نگفت که آن روزگار کو؟
چون می روم به بستر خود می کشد خروش
هر ذرّه ی تنم به نیازی که یار کو؟
آرید خنجری که مرا سینه خسته شد
از بس که دل تپید که راه فرار کو؟
آن شعله ی نگاه پر از آرزو چه شد؟
وان بوسه های گرم فزون از شمار کو؟
آن سینه یی که جای سرم بود از چه نیست؟
آن دست شوق و آن نَفَس پُر شرار کو،
رو کرد نوبهار و به هر جا گلی شکفت
در من دلی که بشکفد از نوبهار کو؟
گفتی که اختیار کنم ترک یاد او
خوش گفته ای ولیک بگو اختیار کو؟

 

 

+   کیوان حقیقی ; ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٥

من به رغم دل بی مهر تو دلدار گرفتم

 من به رغـم دل بی مهـر تو ، دلـدار گرفتم

گشـتم و گشـتم و بهتر ز تو را ، یار گرفتم

 

خنده یی کردم و دل بُردم و با لطف نگاهی

تا . . . ز حسد ،  وعده ی دیدار گرفتم!

 

دامن از دست من ای یار! کشیدی، چه توانم؟

گله یی نیست ، اگر دامن اغیار گرفتم

 

لیک باور مکن ای دوست! که این راست نگفتم

انتقام از دل سنگ تو ، به گفتار گرفتم!

 

من کجا یاد تو از خاطر سودا زده راندم؟

یا کجا جز تو کسی یار وفادار گرفتم؟

 

تا رُخت شمع فروزنده ی بزم دگران شد

من چو در تاریکی شب ، گوشه ی دیوار گرفتم

 

گله کردی که چرا یار تو ، یار دگران شد

دیدی، ای دوست، به یاری ز تو اقرار گرفتم؟

 

+   کیوان حقیقی ; ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٥

دلم تنگ است

   دلم تنگ است از این دنیا چرایش را نمی‌دانم

    من این شعر غم افزا را شبی صد بار می‌خوانم

                                    چه می‌خواهم از این دنیا، از این دنیای افسون کار

                قسم بر پاکی اشکم ، جوابم را نمی‌دانم

                                              شروع کودکی‌هایم سرآغاز غمی جانکار

         از آن غم تا به فرداها پر از تشویش، گریانم

                              بهار زندگی را من هزاران بار بوییدم

کنون با غصه می‌گویم خداوندا پشیمانم

            به سوی درگه هستی هزاران بار رو کردم

  الهی تا به کی غمگین در این غمخانه می‌مانم

                                  خدایا با تو می‌گویم، حدیث کهنه‌ی غم را

       بگو با من که سالی چند در این غمخانه مهمانم

                                                دلم تنگ است از این دنیا چرایش را نمی‌دانم

          ولی یک روز این غم را ز خود آهسته می‌رانم

 

+   کیوان حقیقی ; ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۳

من که گفتم این بهار افسردنی است

من که گفتم این بهار افسردنی است

من که گفتم این پرستو مردنی است

من که گفتم ای دل بی بند و بار

عشق یعنی رنج یعنی انتظار

عشق خونت را دواتت میکند

شاه باشی عشق ماتت میکند

آه عجب کاری به دستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل

 

+   کیوان حقیقی ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۳

مرا دوست نداری

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست


بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست


گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن


گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست


پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف


تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست


گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت


جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست


رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت


بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست

 

+   کیوان حقیقی ; ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٢

دلم گرفت

امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت / در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت
انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد / در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !
از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ... / از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...
در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ... / در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !
متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی / از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !!
یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است! / از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت
اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ / اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...
نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام !/یا اینکه از تمنا دلم گرفت!
از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد / در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت
از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو / آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت
ازین که باز تو نیستی کنار من / ازین که باز خسته و تنها ... دلم گرفت
تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ... / تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت

 

 

 

 

+   کیوان حقیقی ; ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۱

بس است نغمه سرایی

چـــرا نــه در پـــی آن یـــــار مــــهـــربـــان بـاشـم ؟

                                            چـرا نـه کـشــتـه­ی ایـن عـشـق جـاودان بـاشـم

 

چو نـیست در سـر مـن ، جــز هـوای عشق قدیم

                                            خـطـاسـت گـر هـمـه در ، فـکـر ایـن و آن بـاشـم

 

به هـــر طـــرف اگـــر آوازه ، چـــون نــســیــم روم

                                            به بـاغ عـشـق ، نه گـلـچـیـن نه بـاغـبـان بـاشـم

 

بس است نغمه سرایی ، به گوش هر خس و خار

                                            چــرا نه مـــرغ نــــوا خــوان بـــوســـتــان بـاشـم

 

نـمــی­رســــم به تـــو ای آرزوی رفــتــه ز دســـت

                                            به بـرق و بــاد گـرفـتـم ، کـه هـم عـنـان بـاشـم

 

دلــم بـــه عـــشــق تـــو پــیـــونـــد جــــاودان دارد

                                            تـــمــام عــــمـــر گـــر آواره­ در جـــهــان بـاشـم

 

+   کیوان حقیقی ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٠

روز مرگم

روز مرگم هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

مرد غسال مرا سیر شرابش بدهید

مست مست از همه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید

شاهدک رقص کند، جمله شما کف بزنید

روز مرگم وسط سینه ی من چاک زنید

اندرون دل من یک قلم تاک زنید

روی قبرم بنویسید:

وفادار برفت

آن دل سوخته، خسته ازین دار برفت...

 

 

+   کیوان حقیقی ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٩

دیدی ای دل

دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند

گفته بودم مردم اینجا بدند

دیدی ای دل ساقه جانت شکست

آن عزیزت عهد  پیمانت شکست

دیدی ای دل در جهان یک یار نیست

هیچکس در زندگی غمخوار نیست

دیدی ای دل حرف من بیجا نبود

از برای عشق اینجا جا نبود

تو بهار عمر را دیدی چه شد

زندگی را هیچ فهمیدی چه شد

دیدی ای دل دوستی ها بی بهاست

کمترین چیزی که میابی وفاست

ای دل اینجا باید از خود گم شوی

عاقبت هم رنگ این مردم شوی

 

+   کیوان حقیقی ; ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۸

عید ( کارو)

ای کسانی که در این کشمکش عید سعید

سر خوش و می زده با روی سپید

غرق در شوکت و در مکنت و بد مستی پول
به سیاهی شب بخت بدم می خندید
می نپرسید چرا؟
از چه این هموطن لخت به این صورت زشت
رو سیه ساخته و کو به کو افتاده به راه
آری ای هموطنان
سرگذشتیست مرا تیره در این روی سیاه

لحظه ای محض خدا خویش فراموش کنید
غم پنهانی من گوش کنید
در دل آتش فقر
در غم خاموشی
وز همه تلخی جانسوز که یک عمر کشید
قلب من بس که تپید
قلب من بس که شکست
نفسم بس که در اعماق دلم نعره کشید
هوسم بسکه به مغزم کوبید
پای یک مشت ستمکار فرومایه پست
بس که برخاک سیاهم مالید
مثل یک قطره سرشک
ازدل خون
زندگی بر لب چشمم غلطید
با سر آهسته زمین خورد و تن سرد زمین
لاشه مرده روحم بوسید
وندر آغوش به هم کفته وهم و جنون
مغز بیچاره بختم پوسید
نفسم....
هر چه بیهوده مرا کشت بسم بود بسم

نفس بی کسم ای زنده دلان قطع کنید
سینه ام چاک کنید
این غبار سیه از روی رخم پاک کنید
به چه کار آیدم این چشمه خون
این تن مرده مرگ
که تن زنده من کرده چنین آواره
از کف سینه ام آرید برون
ببرید...
ببرید در بیابان سکوت
زیر مشتی لجن و سنگ سیه خاک کنید

آری ای هموطنان
چشمه عشق در این ملک سراب است سراب
پایه عدل و شرف پاک خراب است خراب
عز و مردانگی و فهم عذاب است عذاب
جور بر مردم بد بخت صواب است صواب
آه ای چشم زمین قافله سالار زمان
باز گو با من سر گشته خور عالم تاب
آدمیت به کجا رفته کجا رفته شرف
کو حقیقت ز چه رو مرده چرا رفته به خواب
این چه رسمیت چه نظمیست چه وضعیست خدا
سبب این همه بد بختی عم کیست خدا
جز خدایان زر و کهنه پرستان پلید
هیچ کس زنده در این شب به خدا نیست خدا
کی رسد روز و شود چیره بر این ظلمت تار
که پیادست در آن حق وستمکار سوار
سر نوشت همه بازیچه مشتیست عیار
سر زحمت به طناب عدم از دار به دار
زیر خاک است گل و زینت گلدان ها خار
فقر می باردش از هر در و از هر دیوار

زندگی پول نفس پول هوس پول هوار
قدرتی کو که بر آید ز پس پول هوار
هموطن خنده مکن بر رخ این حاجی خوار
صحبت از عید مکن بگذر و راحت بگذار

من بیکار که صد بار بمیرم هر روز
بالشم سنگ و دلم تنگ و تنم بستر سوز
کت من در گرو عید گذشته است هنوز
به من آخر چه که نوروز سعید است امروز
کهنه روزم چه بد آخر که چه باشد نوروز
هفت سین من اگر بودی و می دیدی چیست
همنشین من غارت زده می دیدی کیست
می زدی داد فلک تا به فلک زنگ به زنگ
که تف بر تو محیط شرف آلوده به ننگ
هفت سین من که چه سینی و چه هفت
سینه ای کشته دل و سوز سرشکی گلرنگ
سرفه های تب و سرسام سکوتی دلتنگ
سفره ای خالی و سرما و سری بر سرسنگ
آری ای هموطنان
سالتان باد به صد سال فرحبخش قرین
هفت سین کی به جهان کسی بهتر از این

دیده هر سو که بیفتد ز یسار و ز یمین
سایه فقر سیه کرده سرو روی زمین
سبز برگ در ختان همه بی لطف و حزین
لاله را ژاله صفت اشک الم گشته عجین
زن غمین پیر غمین بچه غمین
وه که سرتاسر این ملک ستمدیده زار
نفسی نیست دهد مژده ز ایام بهار
شیون و درد و فغان داده به سر باد وزان
جای می خون سیه می چکد از چشم رزان
این که چیزی نبود هموطنان بدتر از
عجب اینجاست که افتاده زپا چرخ زمان
کی فلک دیده به خود
فصل خزان بعد خزان

+   کیوان حقیقی ; ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٧

اشک بیماری

بیا لختی تحمل کن سرشک دیده زارم

چرا از من ربودی تو مجال دیدن معشوق و دلدارم

که امشب یار بیمارم به سر عزم سفر دارد

غم و اندوه جانکاه از زمین و عرش می بارد

چرا راه تماشا را گرفتی از من غمگین

تو ای ابر سیه برگرد نبار امشب غبار تو

بروی چهره ی معشوق من صد لکه اندازد

اگر یکبار دیگر من نبینم چهره ی او را

 درخت غم به جانم ریشه می سازد

نگاری را که عمری در دلش بودم

همان معشوقه ای را که دل زارم تمنا می کند هر دم

ز دستم می رود افسوس و دیگر بر نمی گردد

خدایا بنگر این بیتابی دل را

بخود می پیچد و از هجر می نالد

و تو ای یار دیرینم بیا سیلاب اشکم را نگر، غم را تماشا کن

مرا در یاب و از پیشم مرو دردم مداوا کن

که یک دل دارم و از هجر تو بیمار می گردد

خریداری نباشد این دل دیوانه من را

 دلم چون کهنه کالایی در این بازار می گردد

مگر من بی وفا بودم که با من این چنین کردی

 چرا بگذاشتی چشمم بگیرد اشک  بیماری

چرا ین عاشق درد اشنایت را دل آزار و غمین کردی

 

+   کیوان حقیقی ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٦

بی تو

دیشب در خلوت تنهاییم آهسته بی تو گریستم...

کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند...

تا بدانی "بی تو" چه می کشم

کاش قاصدک به تو می گفت

و این پیغام را میرساند که امید و آرزوهایم

بی توآهسته آهسته در حال فرو ریختن است...

 

+   کیوان حقیقی ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۳

تنهایی

 

تنهایی 

را دوست دارم

زیرا بی وفا نیست

تنهایی را دوست دارم

زیرا عشق دروغی در آن نیست

تنهایی را دوست دام

زیرا تجربه کردم

تنهایی را دوست دارم

زیرا خداوند هم تنهاست

تنهایی را دوست دارم

زیرا....

در کلبه تنهایی هایم

در انتظار خواهم گریست

و انتظار کشیدنم را

پنهان خواهم کرد

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۳

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir