قاصدک عشق

خطای چشم

خدایا نگه دار این دل را که به یک خطای چشم وجودم را اسیر ، عقلم را فقیر و غرورم را حقیر کرد.

+   کیوان حقیقی ; ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٤

عشق من

من عشق تو را دارم تو جان مرا خواهی

جان من از آن توست کز عشق خبر داری

قلبم شده است منزل بهر غم دلدارم

وین طن شده است مقصد زان درد که بر داری

 از دوست نمی خوهم جز خنده کند آنی

پایان شبم باشد زین خاک برم داری

خواهم کنمت وصفی تا خود خبری گیری

از رحمت حق الله رویی چو قمر داری

با آن خم ابرویت ، زخمی به دلم آری

وان سرخی لب ها را در جای شکر داری

با نور دو چشم تو دنیا همه روشن شد

خورشید منی افسوس سودای دگر داری

از بس که حیا کردم این عمر فنا کردم

غم ها همه با من شد تو یار دگر داری

لیلا دهمت پندی گر عاشق و دلبندی

گو کن سخن خود را زان کس که نظر داری

+   کیوان حقیقی ; ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٤

دل

نشد یک لحظه از یادت جدا دل

زهی دل ، آفرین دل ، مرحبا دل

ز دستش یکدم آسایش ندارم

نمی دانم چه باید کرد با دل ؟

هزاران بار منعش کردم از عشق

مگر بر گشت از راه خطا دل

بچشمانت مرا دل مبتلا کرد

فلاکت دل ، مصیبت دل  بلا دل؟

از این دل داد من بستان خدایا

ز دستش تا به کی گویم خدا دل؟

درون سینه آهی هم ندارم

فقیر و عاجز و بی دست و پا دل

بشد خاک و زکویت بر نخیزد

زهی ثابت قدم دل ، با وفا دل

ز عقل و دل دگر از من مپرسید

چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل؟

تو از دل نالی و دل از تو نالد

حیا کن یا تو ساکت باش یا دل

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٤

زندگی

چنان تیر خلاص خوردم که نه مرده ام و نه زنده.

در میان زندگان زیست میکنم و در میان مردگان اندیشه.

هیچ و پوچ زندگیم شد و مردن آرزویم.

و عشقم بغض در گلویم شد از ترس آبرویم.

پاکتر از عشق چیست ؟ که من ترس از رسوائیش داشتم

و بد تر از عشق چیست که زندگیم را می گیرد و لی جانم را نه .

من زندگیم را دادم تا او خود زندگیم شود و بهای زندگیم حتی لبخندی هم نشد.

روزگاری زندگی میکردیم برای دنیا روزگاری پرواز میکردیم برای عشق و حالا چه زود زیست میکنیم برای مردن . وای دنیا چه می خواهی که مرا اینچنین پر قدت گرفته ای رهایم کن تا به اندیشه ام بپیوندم ، تا در آنجا عشقی داشته باشم که زندگیم را نمیگیرد و اگر گرفت جانم را هم میگیرد.

+   کیوان حقیقی ; ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٤

لیلا

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در خانه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده

بود فارق از جان الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل دل پر آه او

گفت یارب از چه خارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم میزنی

دردم از لیلاست آنم میزنی

خسته ام ، زین عشق دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو لیلای تو ... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عاقل میشوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۳

جفا

 

این شعر  رو حتماً با صدای همایون شجریان گوش کنید

بس که جفا ز خار و گل
دید دل رمیده ام
همچو نسیم از این چمن
پای برون کشیده ام!


شمع طرب ز بخت ما
آتش خانه سوز شد
گشت بلای جان من
عشق به جان خریده ام!


حاصل دور زندگی
صحبت آشنا بود
تا تو ز من بریده ای
من ز جهان بریده ام!


تا به کنار من بُدی
بود بجا قرار دل
رفتی و رفت راحت از
خاطر آرمیده ام!


چون به بهار سر کند
لاله ز خاک من برون
ای گل تازه یاد کن
از دل داغدیده ام!


تا تو مراد من دهی
کشته مرا فراق تو!
تا تو به داد من رسی
من به خدا رسیده ام

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۳

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir