قاصدک عشق

 

سلام خدمت همه دوستان اول عید همگیتون مبارک امید وارم که همه سالهای زندگیتون با عشق و پر از عشق باشه  و دوم به وب من خوش اومدین  .

تاحالا توی این وب خودم ننوشتم هر چی بوده از دیگران بوده (به جز چند تا از اشعار ) حالا امشب شب عیده و می خوام خودم بنویسم از دلم می خوام بنویسم که هیچ حسی نسبت به عید ندارم انگار این روز ها هم مثل بقیه ی روزها تکراری و گرفته است.هیچ بویی از بهار احساس نمیکنم .امروز توی باغمون با دیدن هیچکدوم از شکوفه ها خوشحال نشدم. هیچ تفاوتی توی تنهاییام ایجاد نشده . نمی دونم چه گناهی کردم که خدا اینچنین شاد بودن رو ازم دریق می کنه .(خدایا اگه گناهی کردم امشب که شب عیده طلب بخشش می کنم ). نمی دونم این غم از چیه  یا شاید هم می دونم نمی خوام به اون نسبتش بدم  ولی امید وارم هچی که هست یا غم از من جدا بشه یا من از غم . من انتظار ندارم که شما این متن رو بخونید چون خودم هر جای دیگه که می رم هرچی به درد خودم بخوره می خونم ولی اینا که من می نویسم به درد خودم هم نمی خوره چه برسه به شما پس این شعر رو از رهی معیری می زارم تا یادی باشه از گذشته ها  از اون روزهای خوش که بادیدن شکوفه ها خوشحال میشدیم .

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم/ در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار/ پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود/ عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهی/ چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود/ در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی عشق زجانم برده طاقت ورنه من/ داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم «رهی» باشد زتنهایی خموش/ نغمه ها بودی مرا تا هم زبانی داشتم

 

+   کیوان حقیقی ; ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٩

بی تو اما چه بهاری

گفتم ای یار بهار آمد وشورانگیزم

 

بی تو اما چه بهاری؟که پر از پاییزم

 

زیر سقفی که تو را- آه- تو راکم دارم

 

از غم دایره عجزو عزا لبریزم

 

در پس جام نهان می شوم ومی یابد

 

می درد غم جگرم را: به کجا بگریزم؟

 

آه: شن های روان: کوه فرو ریخته اند

 

یاری ام کن که غریبانه فرو می ریزم....

 

آن که مانند شب زلزله ویرانم کرد

 

کاش باز آید وبا یاری او برخیزم.

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٩

بهار غم انگیز

بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرامی نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟
چرا خون می چکد از شاخه ی گل
چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟
چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟
چرا سر برده نرگس در گریبان ؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟
چرا ساقی نمی گوید درودی ؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست ؟
چرا خورشید فروردین فروخفت ؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟
مگر خورشید را پاس زمین است ؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش ای
گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزم آبی به روی سبزه ی نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است
مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر آید سرخ گل ، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان براییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دل آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٧

چه بهاری

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو ؟!
گیرم این باغ ، گلاگل بشکوفد رنگین
به چه کار آیدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟!
با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار
من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو
به گل روی تواش در بگشایم ورنه
نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو
گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است
بازهم باز بهارش نشمارم بی تو
با غمت صبر سپردم به قراری که اگر
هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو
دل تنگم نگذارد که به الهام لبت
غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو

+   کیوان حقیقی ; ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٧

دوستت ندارد

 

شیرین بهانه بود!

فرهاد تیشه میزد تا نشنود

صدای مردمانی را که در گوشش میخواندند:

دوستت ندارد ..............

 

+   کیوان حقیقی ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٧

دود می خیزد

دود می خیزد ز خلوتگاه من

 

کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟

با درون سوخته دارم سخن

کی به پایان می رسد افسانه ام ؟

 

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر

خویش را از ساحل افکندم در اب

لیک از ژرفای دریا بی خبر

 

بر تن دیوارها طرح شکست

کس دگر رنگی در این سامان ندید

چشم می دوزد خیال روز و شب                              

از درون دل به تصویر امید

 

تا بدین منزل نهادم پای را

از ورای کاروان بگسسته ام

گر چه می سوزم از این اتش به جان

لیک بر این سوختن دل بسته ام

 

تیرگی پا می کشد از بام ها

صبح می خندد به راه شهر من

دود می خیزد هنوز از خلوتم

با درون سوخته دارم سخن

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٦

جدایی

مثل اون وقتا هنوز دلم برات لک می زنه

حسرت داشتن تو،‌پیر شده،عینک می زنه

صورتم سرخ شده بود ،‌اما حالا کبود شده

جدایی یه عمرکه داره تو اون چک می زنه

 

 

 

+   کیوان حقیقی ; ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٥

چیزی نمی تونم بگم

چیزی نمی تونم بگم ، قراره از من بگذری
چیزی نگو می فهممت ، باید از این خونه بری
چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم
تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟
تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم
بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم
چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم
چند سال از امشب بگذره با من یکی همخونه شه
احساس امروزم به تو تنها یه شب وارونه شه

+   کیوان حقیقی ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٤

دست عشق

دست عشق از دامن دل دور باد!

 

می توان آیا به دل دستور داد؟

 

می توان آیا به دریا حکم کرد

 


که دلت را یادی از ساحل مباد؟

 

موج را آیا توان فرمود ایست!

 

باد را فرمود باید ایستاد؟

 

آن که دستور زبان عشق را

 

بی گزاره در نهاد ما نهاد

 

خوب می دانست تیغ تیز را

 

در کف مستی نمی بایست داد

 

 

 

 

 

 

+   کیوان حقیقی ; ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢۳

من پیر شدم

                          من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست

 

 

 

                          مانند من آسیــمه سر و دربـدری نیست

 

 

 

 

 

                          بســـیـار برای تـو نـوشـتـم غـم خـود را

 

 

 

 

 

                          بســـیـار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست

 

 

 

 

 

                         یک عمر قفس بست مسیر نفســــم را

 

 

 

 

 

                         حالا که دری هست  مرا بال و پری نیست

 

 

 

 

 

                         حـالا کـه مـقـــدر شــده   آرام بگـیـــــرم

 

 

 

 

 

                         سیـــلاب مرا بـرده و از مـن اثری نیست

 

 

 

 

 

                         بگـذار که درها هـمگـی بسـته بـمانـنـد

 

 

 

 

 

                         وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست

 

 

 

 

 

                         بگــذار تبـــر بـر کـــمــر شـــاخه بکـــوبد

 

 

 

 

 

                         وقتی که بهـار آمد و او را ثمــــری نیست

 

 

 

 

 

                         تلخ است مرا بودن و تلـخ است مرا عمر

 

 

 

 

 

                         در شهر به جز مــرگ متـاع دگری نیست

+   کیوان حقیقی ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٢

مرگ

ازهجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب

مرده ای را جان به رگ ها ریخت

پا شد از جا در میان سایه و روشن

بانگ زد برمن :‌ مرا پنداشتی مرده

و به خاک روزهای رفته بسپرده ؟...

 

 

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٢

مرده شور مرام زمانه را برده است

عجیب حالم از این زندگی به هم خورده ست

همیشه روزنه هایش برایم افسرده ست

عفونت دهن آسمان و گند زمین

تمام پنجره ها را یکی یکی خورده ست

همه شب از دمل ماه چرک می تابد

و دست های خیابان شهر پژمرده ست

فرار می کنم از هر چه بود و هر چه هست

که مرده شور مرام زمانه را برده ست

به تو چطور بگویم به زندگی خوش باش؟

که بوی گند مشام تو را هم آزرده ست

بیا و دفتر دل را دوباره دوره کنیم

ببین چه زشت ورق های عمرخط خورده ست؟

...وگور ساکت ساعت که بر رف افتاده

برای عقربه ای که از ابتدا مرده ست

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢۱

مناجات

خدایا!

 

ای که به تو بی نیاز نشوند و از تو بی نیاز نباشند،

 

به تو رو آورند و از تو رو بر نتابند،

 

از سر شور و شوق،آهنگ تو کرده ام

 

و با دلی مطمئن، به تو امید بسته ام

 

تمنای من از تو هر چند زیاده باشد،

 

در برابر غنای تو ناچیز و اندک است،

 

که دست عطایت از هر دستی گشاده تر و برتر است...

 

+   کیوان حقیقی ; ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢۱

دل خراب

در این سرای بی کسی٬کسی به در نمی زند 

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند 

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند 

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند 

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار 

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند 

گذرگهی است پر ستم که اندرو بغیر غم 

یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند 

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود 

که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند 

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟ 

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند 

نه سایه دارم و نه بر٬بیفکنندم و سزاست 

اگر که بر درخت تر کسی تبر نمی زند...

 

 

+   کیوان حقیقی ; ٦:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٩

هرکه عاشق شد

هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید

                          بهر یک گل منت صد خار می باید کشید

من به مرگم راضیم، اما نمی آید اجل

                           بخت بد بین، از اجل هم ناز می باید کشید

+   کیوان حقیقی ; ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٧

بهانه

بهانه ای نداشتم تا دستانت را درخواست کنم
نیازی ندیدم تا با صدای بلند بخوانمت
گمشده ای بودم در زمین
آمده بودم بخوانمت، شیطان دهانم را گرفت
آمده بودم نگاهت کنم، دنیا در مقابلم ایستاد

اکنون که تو را یافتم مرا به آسمان ببر
 

 

+   کیوان حقیقی ; ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٧

فریاد

حرفم، دردم...
درد امروز نیست...
حرف دیروز نیست...
حرف بی وفایی است...
بی مهری است
نامردی است
خودخواهی است
آموختم...
آموختم شکستن سهل است
که تحقیر، بی عیب است
گذشتن شیوه است
رفتن هدف
و در انتها دروغ، راحت است
سکوتم می آید...
اینک سکوت برایم، پر صداترین فریاد است

 

 

+   کیوان حقیقی ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٧

زندگی خاکستری

گاهی٬ همان هنگام که 

خود را در اوج افلاک می پنداری 

و از خوشبخت بودن سخن می گویی 

درست همان دم  

سقوط میکنی...سقوطی آزاد و بی مانع!!! 

وشاید مفهوم آن چنین است: 

مرز میان خوشبختی و تیره روزی 

یا به عبارت ساده تر 

مرز میان سیاه و سپید 

باریک است... 

باریک تر از مو! 

و ای کاش میشد زندگی را خاکستری دید...!

 

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٦

دختر لوچ

دهقان پیر با ناله می گفت:ارباب!اخر درد من یکی دوتا نیست

با وجود این همه بدبختی نمیدانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و

چشم تنها دخترم را ""چپ""افریده است؟!

دخترم همه چیز را دوتا می بیند...!

ارباب پرخاش کرد که بدبخت ! چهل سال است نان مرا زهر مار می کنی

مگر کور بودی ندیدی که چشم دختر من هم "چپ"است...
گفت چرا ارباب دیدم... اما...چیزی که هست دختر

شما همه این خوشبختی ها را "دوتا" می بیند...ولی
دختر من همه این بدبختی ها را...

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٦

دلم برای کسی تنگ است

دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را

.

.

.

به میهمانی گلهای باغ می آورد

 

و گیسوان بلندش را به بادها می داد

 

و دستهای سپیدش را به آب می بخشید

 

دلم برای کسی تنگ است

 

که چشمهای قشنگش را

 

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

 

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

 

دلم برای کسی تنگ است

 

که همچو کودک معصومی

 

دلش برای دلم می سوخت

 

و مهربانی را نثار من می کرد

 

دلم برای کسی تنگ است

 

که تا شمال ترین شمال با من رفت

 

و در جنوب ترین جنوب با من بود

 

کسی که بی من ماند

 

کسی که با من نیست

 

کسی که . . .

 

- دگر کافی ست.

+   کیوان حقیقی ; ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٥

شرح پریشانی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید        داستان غم پنهــــانی من  گــــوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید        گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی        سوختــم سوختــم این راز نهفتن تا کی

                                                 ****
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم          ساکن کوی بت عربده ‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم        بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود   یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

                                                ****
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت       سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت        یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم       باعث گرمی بازار شدش من بودم

                                               ****
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او        داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او          شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد     کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

                                              ****
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر         که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر             بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود    من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

                                             ****
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست        حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست        نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود                زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
 
                                             ****
چون چنین است پی کار دگر باشم به        چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به              مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش        سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

                                            ****
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست        می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست               بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی            بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

                                           ****
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است        راه سد بادیه‌ی درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است        اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر        با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

                                          ****
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود         آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به سد افسانه و افسون نرود       چه گمان غلط است این ، برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود         دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

                                          ****
ای پسر چند به کام دگرانت بینم              سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم                    ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی‌باکی چند    چه هوسها که ندارند هوسناکی‌چند

                                          ****
یار این طایفه خانه‌برانداز مباش                 از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آوزا مباش        غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را      این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را

                                         ****
در کمین تو بسی عیب‌ شماران هستند        سینه پر درد ز تو کینه‌گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه‌فکاران هستند        غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری            واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

                                       ****
گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت        وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت          با دل پرگله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند                    سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند

+   کیوان حقیقی ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٥

مرگ لیلا

مرگ لیلا
دشت تنها بود ومن تنها
سرشک شور من تنها
و تنها دور از من ...دور.. خیلی
لیلا...عشق من تنها
باد می پیچید بر دامان صحرا
موج می زد...موج می زد
دامن صحرا هماره اشک می بارید بر قلبم
وقلبم زیر باران سرشکش چنگ می زد
...وز فضایی دور ناقوس کلیسا زنگ می زد
زنگ می زد نعره می زد
آخ لیلا ..آخ لیلا
در سکوت دشت ناگه
رفت از دامان عقلم مرغ هوشم
رفت...پر زد...رفت وانگه
ناله‌ی سرد شبانگاهی فروغلتید در گوشم
و قلبم ریخت... قلبم ریخت از فریاد آن ناله
شباهنگ سیه‌دل نعره می‌زد
رفت لیلا...رفت لیلا
مات و سرگردان قدم برداشتم
برداشتم...رفتم سراغش...
آه...کاش هرگز نمی‌دیدم...نمی‌دیدم
خرمن دوران هستی بی صدا برباد رفته
نغمه‌های عشق و مستی بی‌صدا از یاد رفته
کوچه ساکت خانه ساکت
بر در و دیوار خانه سایه‌ای از غم نشسته
نیست لیلا...رفت لیلا
ساز ناز نغمه‌پرداز تمنایش شکسته...
درب بسته...
گیج و سرگردان با تردید و خسته
در زدم... در باز شد
ای‌وای برموج سیاهی اشک دیدم...مرگ دیدم
اشک‌های مرگ و مرگِ اشکهای گرم دیدم
بر لب تابوت سردی مادر لیلا لمیده
پشت او خرد و خمیده
گونه‌هایش غرق دریایی از اشک رمیده
رنگ عشق و زندگی از روی زیبایش پریده
با نگاهی وحشت انگیز و سراپا حسرت و مات و دریده
گفت: «کارو...آخ کارو...
مُرد لیلا
مُرد لیلا...»

+   کیوان حقیقی ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱۳

برو ای دوست برو (کارو)

برو ایدوست ، برو !

برو ایدختر پالان محبت بر دوش !

دیده بر دیده ی من ، مفکن و نازم مفروش ..

من دگر سیرم ... سیر .. !

بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست !

تف بر آن دامن پستی که ترا پروردست !

 کم بگو ، جاه تو کو ؟ ! مال تو کو ؟ ! برده ی زر !

کهنه رقاصه ی وحشی صفت ، زنگی خر !

گر طلا نیست مرا ، تخم طلا ! ... مردم  من !

زاده ی رنجم و پرورده ی دامان شرف

آتش سینه ی صد ها تن دلسردم من !

دل من چون دل تو صحنه ی دلقکها نیست !

دیده ام مسخره ی خنده ی چشمکها نیست !

دل من مأمن صد شور و بسی فریاد است!

ضربانش ، جرس قافله ی زنده دلان

طپش طبل ستم کوب ، ستم کوفتگان

{ تک تک } ساعت ، پایان شب بیداد است!

دل من ، ای زن بدبخت هوس پرور ، پست !

شعله ی آتش { شیرین } شکن { فرهاد } است !

حیف از این قلب ، از این قبر طرب پرور درد

که به فرمان تو ، تسلیم تو جانی کردم

حیف از آن که با سوز شراری ، جانسوز

پایمال هوس هرزه و آنی کردم

در عوض با من شوریده ، چه کردی ؟ نا مرد ! { نا زن ! }

دل بمن دادی ؟ نیست ؟

صحبت از دل مکن ، این لانه ی شهوت ، دل نیست !

دل سپردن اگر اینست  ! که این  مشکل نیست !

هان ! بگیر ، این دلت : از سینه فکندیم بدر !

ببرش دور ببر

ببرش تحفه ز بهر پدرت ، گرگ پدر

    

 

                      کارو

+   کیوان حقیقی ; ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱۳

یار ما

یاره ما را از جدایی غم نبود***در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود***سهمه من از عشق جز ماتم نبود

با منه دیوانه پیمان ساده بست***ساده ام آن اهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست***این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست***رفت و با دلدار دیگر عهد بست

+   کیوان حقیقی ; ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٢

عشق

عشق هرجا رو کند آنجا خوش است
گر به دریا افکند دریا خوش است
گر بسوزاند در آتش دلکش است
ای خوشا آن دل که در این آتش است
تا بینی عشق را ایینه وار
آتشی از جان خاموشت برآر
هر چه می خواهی به دنیا نگر
دشمنی از خود نداری سخت تر
عشق پیروزت کند بر خویشتن
عشق آتش می زند در ما و من
عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جان نو خورشیدوار
عشق هستی زا و روح افزا بود
هر چه فرمان می دهد زیبا بود !!!

 

+   کیوان حقیقی ; ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٢

چیزی نمی تونم بگم

چیزی نمی تونم بگم ، قراره از من بگذری
چیزی نگو می فهممت ، باید از این خونه بری
چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم
تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟
تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم
بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم
چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم
چند سال از امشب بگذره با من یکی همخونه شه
احساس امروزم به تو تنها یه شب وارونه شه

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱۱

عروس

تور سفید رو سرت

پیرهن مشکی منه

الهی خوشبخت شی ولی

عشقت همیشه پیشمه

گفتی که مال هم بشیم

دنیارو می سازیم باهم

سفره ی عقدت پیش روت

مرد غــــریبه جــــای من

ستاره های آسمون تاج سرت عروس خانم

برای بار سومه بــگو بــــــــــــله دیگه تموم

ببین که امشب منو تو

مثله قدیما گـــریونیم

تو اشک شوق می ریزیو

منم واسه پریشونی

یه تیکه ماه شدی ولی

ماهی برای دیگرون

به یاد من نیفتی که

گذشته آب از سرمون

ستاره های آسمون تاج سرت عروس خانم

برای بار سومه بـــگو بــــــــــله دیگه تموم!

 

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱۱

مجنون صد لیلا

 

شنیدم مصرعی شیوا، که شیرین بود مضمونش

«منم مجنون آن لیلا که صد لیلاست مجنونش»

 

به خود گفتم تو هم مجنون یک لیلای زیبایی

که جان داروی عمر توست در لبهای میگونش

 

بر آر از سینه جان شعر شورانگیز دلخواهی

مگر آن ماه را سازی بدین افسانه افسونش!

 

نوایی تازه از ساز محبت، در جهان سرکن،

کزین آوا بیاسایی ز گردش های گردونش

 

 

به مهر آهنگ او روز و شبت را رنگ دیگر زن

که خود آگاهی از نیرنگ دوران و شبیخونش

 

 

ز عشق آغاز کن، تا نقش گردون را بگردانی،

که تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش،

 

 

به مهر آویز و جان را روشنایی ده که این آیین

همه شادی است فرمانش، همه یاری است قانونش

 

 

غم عشق تو را نازم، چنان در سینه رخت افکند

که غم های دگر را کرد از این خانه بیرونش!

 

 

غرور حسنش از ره می برد، ای دل صبوری کن!

                               به خود باز آورد بار دگر شعر فریدونش

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱۱

گفت و گو با خدا

گفتم: خدایا از همه دلگیرم.

گفت: حتی از من؟

گفتم: خدایا دلم را ربوده اند.

گفت: پیش از من؟

گفتم: خدایا چه قدر دوری.

گفت: تو یا من؟

گفتم: خدایا تنهاترینم.

گفت:پس من؟

گفتم: خدایا کمک خواستم.

گفت: از غیر از من؟

گفتم: خدایا دوستت دارم.

گفت: بیش از من؟

گفتم: خدایا این قدر نگو من.

گفت: من تو هستم و تو من.

 

 

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱۱

مناجات نامه

الهی ،

با خاطری خسته ، دلی به تو بسته ، دست از غیر تو شسته ، در انتظاررحمتت

نشسته ام .

می دهی ، کریمی ، نمی دهی ، حکیمی ، می خوانی ، شاکرم ، می رانی ، صابرم ،

الهی ،

احوالم چنان است که می دانی واعمالم چنین است که می بینی ، نه پای گریز دارم  ونه زبان ستیز .

الهی ،

 مشتی خاک را چه شاید واز او چه برآید وبا او چه باید ؟ دستم بگیر یا

ارحم الراحمین ...........

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱۱

ای خدا غصه نخور

ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم

بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم

با وجودی که به حکم تو دلم زخمی شد

شاکی از این که مرا دوست نداری نشدم

ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد

من که ویران تر از این ابر بهاری نشدم

قسمتم بود اگر رفت و مرا تنها کرد

بعد از او قرق شکایت ز تو آری نشدم

ای خدا غصه نخور باز همین می مانم

من زمین خورده ی این ضربه ی کاری نشدم

هر که می خواست مرا از تو جدا  سازد دید

هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم

+   کیوان حقیقی ; ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱۱

آسمان عشق

 

یه شب خوب تو اسمون ، یه ستاره چشمک زنون،

خندید و گفت کنارتم، تا اخرش تا پای جون،

ستاره ی قشنگی بود، آروم و ناز و مهربون،

ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون،

اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون

ابری اومد ستاره رو دزدید و برد نامهربون

حالا شبا به یاد اون ، زل میزنم به اسمون،

دلم میخواد داد بزنم این بود قول و قرارمون،

تو رفتی و از خودتم، نذاشتی حتی یه نشون

+   کیوان حقیقی ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٩

خاک

خاک هر شب دعا کرد  از ته دل خدا را صدا کرد یک شب آخر دعایش اثر کرد یک فرشته تمام زمین را خبر کرد و خدا تکه ای خاک برداشت آسمان را در آن کاشت خاک را توی دستان خود ورز داد روح خود را به او قرض داد خاک توی دست خدا نور شد پر گرفت از زمین دور شد راستی من همان خاک خوشبخت من همان نور هستم پس چرا گاهی اوقات این همه از خدا دور هستم؟!

ارسالی از طرف ساره دختر افغان

 

+   کیوان حقیقی ; ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٩

عاشق سوخته

عاشقی سوخته ای بی سر و سامان دیدیم
گفتم ای یار مکن در سر فکرت جان را

نفسی سرد برآورد و ضعیف از سر درد
گفت بگذار من بی سر و بی سامان را

پند دلبند تو در گوش من آید هیهات
من که بر درد حریصم چه کنم درمان را

 

 

+   کیوان حقیقی ; ٧:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٩

مرگ من

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها،دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یک سو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هرچه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می شود
می شتابد از پی هم بی شکیب
روز ها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راه ها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

+   کیوان حقیقی ; ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٩

سخن عشق

سخـن عشـق تو بی‌آنکـه برآیـد به زبـانـم
رنگ رخسـاره خبر می‌دهـد از حال نهـانـم

گـاه گویـم که بنـالـم ز پـریشــانــی حـالـم
باز گویم که عیـانست چه حاجت به بیـانـم

گر چنـانست که روزی من مسکیـن گدا را
بـه در غـیــر ببینـی ز در خــویــش بـرانــم

من در اندیشه‌ی آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشـه که خود را ز کمنـدت برهانم

گر تو شیـریـن زمانی نظـری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشـق تو فرهاد زمـانـم

نه مـرا طاقت غربـت نه تو را خـاطـر قربـت
دل نهادم به صبوری که جزین چـاره نـدارم

دُرم از دیــده چکـانست به‌یــاد لـب لعـلـت
نگهی باز به من کن که بسـی دُر بچکـانـم

من همـان‌روز بگفتـم که طریـق تو گرفتـم
که به جانان نرسـم تا نرسـد کار به جـانـم

سعدی 

+   کیوان حقیقی ; ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٩

در آن نفس که بمیرم در آرزوی توباشم

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

 

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم

 

به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم

به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم

 

نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم

 

ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم

حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم

 

جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم

می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان

 

مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم

هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن

 

و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

+   کیوان حقیقی ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٩

آتش

 

سکوتم را نکن باور

من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم

من آن خرمن

من آن انبار باروتم

که با آواز یک کبریت آتش می شوم یکسر

 

 

ر

+   کیوان حقیقی ; ٧:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۸

خدایا

خدایا کسی را که قسمت دیگریست سر راهمان قرار نـــــده....

 تا شب های دلتنگی اش برای مــــــــــا باشد و روزهای خوشش برای دیگــــــــری...

+   کیوان حقیقی ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۸

بزن باران

بزن باران

بزن باران بهاری کن فضا را

بزن باران و تر کن قصه ها را

بزن باران که از عهد اساطیر

کسی خواب زمین را کرده تعبیر

بشارت داده این آغاز راه است

نباریدن دلیل یک گناه است

بزن باران به سقف دل که خون است

کمی آنسوتر از مرز جنون است

بزن باران که گویی در کویرم

به زنجیر سکوت خود اسیرم

بزن باران سکوتم را به هم زن

و فردا را به کام ما رقم زن

بزن باران به شعرم تا نمیرد

در آغوش طبیعت جان بگیرد

بزن باران،بزن بر پیکر شب

بر ایمانی که می سوزد در این تب

به روی شانه های خسته ی درد

به فصل واژه های تلخ این مرد

بزن باران یقین دارم صبوری

و شاید قاصدی از فصل نوری

بزن باران،بزن عاشق ترم کن

مرا تا بی نهایت باورم کن

 

+   کیوان حقیقی ; ٥:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٧

مگس

مگس

مگسی را کشتم!

نه به این جرم که حیوان پلیدی است،بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید،به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم

ای دو صد نور به قبرش بارد؛مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم!

+   کیوان حقیقی ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٧

آغوش

به آغوش تو محتاجم برای حس آرامش ..

برای زندگی با تو پر از شوقم ! پر از خواهش ..

به دستای تو محتاجم برای لمس خوشبختی ..

واسه تسکینه قلبی که براش عادت شده سختی ..

به چشمای تو محتاجم واسه تعبیر این رویا ..

که بازم میشه عاشق شد تو این بی رحمی دنیا ..

به لبخند تو محتاجم که تنها دلخوشیم باشه ..

بذار دنیای بی روحم به لبخند تو زیبا شه ..

به تو محتاجم و باید پناه هق هقم باشی ..

همیشه آرزوم بوده که روزی عاشقم باشی

 

 

+   کیوان حقیقی ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir