قاصدک عشق

خورشید

سوزانی و چه سرد می سوزانی دلم را .

روشنایی بخشی و روشن نمی کنی روزگارم را .

خورشید ...

تو خود عدالت را سبک می شماری یا وجود من آن چنان سرد است که گرمای تو یر آن اثر نمی گزارد .

آیا تو ناجوان مردی یا زندگی من آنچنان در ظلمت فرو رفته که تو توان روشن کردن آن را نداری .

  خورشید ...

یاد داری طلوع کردی و طلوع تو غروب زندگم شد .

 قلبم سوخت آنچنان که تو تاب تحمل آن را نداری و غرورم پژمرد ... و ... مرد.

خورشید ، آنچنان در گناه  غرقم  که روی صحبت با خدای خود را  ندارم و آنچنان تنها ، که غم ها همدم منند.

خورشید برای یک روز مال من باش برای من طلوع کن و در کنار من باش تا شاید طلوع تو طلوع زندگیم شود  و زندگیم را آنچنان روشن کن تا راه را از بی راه بشناسم و او را یکبار دیگر آنچنان که هست ببینم ... یا نگاه گرم یارم را با گرمای خودت از یادم ببر ، با نور خود درخشش چشمان او را محو کن و با بزرگی خود عظمت وجود او را پنهان کن ...اگر می توانی .

+   کیوان حقیقی ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢۳

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir